پنجره

سلام

میشه پرنده باشی اما رَها نباشـی / میشه دِلت بِگیره اَسیر غُصه ها شـی

حالا که آسمونَم دنیای تـاازه ای نیسـت / اونوَقت یه جا بشینی مَحو گُذشته ها شـی

تَرسیده باشی از کـــوووچ اوجُ نَدیده باشــی / واسه یه مُشـــتِ دوونــه اَهلیِ آدما شـی

توو سایه ها بمونی دَرگیر سایه ها شــی

مَفهومِ زِندگی رو از یاد بُرده باشــی

دِلـت بخواد دوبـاااره ِ از تـهِ دِل بخونـــی

از تَرس ریزشِ اشک ، غمگینُ بی صدا شــی

 

نوشته شده در دوشنبه 26 خرداد1393ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط ج.ع|

سودای همرهی را گیسو به باد داد        

رفت آن سوار با خود یک تار مو نبرده....

نوشته شده در پنجشنبه 11 اردیبهشت1393ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط ج.ع|

چقدر ساده می پرید .

 سبکبال .....

بی هراسی از اوج.....

به راحتی  

به اوج آسمان می رسید

پرنده خیال من

نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1392ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط ج.ع|

همه چي يه امانته

مال ما نيست

روزي بايد پسش بديم .....


نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1392ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط ج.ع|

صبح  ـ شب...

باز دوباره صبح

شب

صبح-شب

نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1392ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط ج.ع|

بوی کتابهای نو اول سال  

مداد شمعی

دفتر مشق صد برگی  ...  

دفتر ریاضی هم صد برگی

دفتر علوم  هم شصت برگی باشه خوبه ..

پاییز بود اما با مهر شروع میشود

 

نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1392ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط ج.ع|

عشق نوشتیم با الف ...

 

نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1392ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط ج.ع|

تو قصه زندگی یکی بودش همیشه تو .

یکی نبودش همیشه من..

تویی که چشم بر نمی داری ازمن ،و منم که چشم بستم به این همه بودنت

حالا ولی اومدم

هستم

بیشتر از همیشه  هم هستم

اجازه خدا باشم.؟

بمونم ؟

بنویسم اسمتو از سر خط لحظه ها...

نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1392ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط ج.ع|

قاعده دنیا پر از تناقض است

سرنوشت بسیاری از ما بر اساس استعدادها و توانایی هایمان رقم نمی خورد

بلکه بخاطر انتخابهای ما رقم می خورد ...

نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1392ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط ج.ع|


وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

                نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
                   با بغض می خورم

عمری  است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

                          باشد برای روز مبادا!

 اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

 آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درستمثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

                         باشد!

  


وقتی تونیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

                  نه بایدها...

 هرروز بی تو

روز مباداست!

 قیصر امین پور

نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1392ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط ج.ع|

در سال 1926، دانشمند آلمانی د به نام "ورنر هایزنبرگ" ، با استفاده از فرضیه پلانک ، اصل معروف

خود را بنام اصل عدم قطعیت تدوین نمود. برای پیش بینی وضعیت بعدی یک جسم ، باید وضعیت و

 سرعت کنونی آن را اندازه گیری نماییم. بدیهی است برای محاسبه ، باید ذره را در پرتو نور مورد

مطالعه قرار دهیم. برخی از امواج نور ، توسط ذره ، پراکنده خواهند شد و در نتیجه وضعیت ذره

مشخص می‌شود. اما دقت اندازه گیری وضعیت یک ذره به ناگزیر از فاصله بین تاجهای متوالی نور

کمتر است. برای تعیین دقیق وضعیت ذره ، باید از نوری با طول موج کوتاه استفاده نمود، اما بنا بر

 فرض کوانتوم پلانک نمی‌توانیم هرقدر که دلمان خواست مقدار نور را کم کنیم. می‌توانیم حداقل از یک

کوانتوم نور استفاده کنیم. این کوانتوم ذره را متأثر خواهد ساخت و بطور پیش بینی ناپذیری ، سرعت آن را تغییر خواهد داد.

این اصل پیامدهای فلسفی مهمی در بر دارد. به عنوان مثال برداشتی که از این اصل می توان نمود این

 است که ما هیچ گاه نمی توانیم واقعیت جهان را بصورت دقیق مشاهده (اندازه گیری) کنیم زیرا همیشه

در اندازه گیری ما یک مقداری خطای اجتناب ناپذیری وجود دارد و این باعث می شود که نتوانیم جهان

 را بصورت دقیق توصیف کنیم. یعنی هیچ گاه نخواهیم دانست که واقعیت جهان به چه صورت می باشد.

در واقع عمل مشاهده بر روی نتیجه ی مشاهده تاثیر می گذارد و باعث تغییر در رفتار جهان می شود. 

نوشته شده در چهارشنبه 23 مرداد1392ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط ج.ع|

خوش بحال روزگار، چقدر راحت ، آسوده و بی خیاله ..

نه غمی داره نه شادی نه غمگین میشه نه خوشحال ... اصلا هیچی براش فرقی نداره

کاری به کاره کسی نداره .. کی میاد کی میره

بارون بباره  یا برف بیاد  .. هوا خیلی گرم بشه

براش فرقی نداره ...

کی داره پیر میشه کی تازه بالغ شده ..

کی موفقه کی شکست خورده ..

هر سال هم تازه و جون میشه ...

اسب وحشی زمانه اصلا نمی تازه

خیلی اسه اسه راه میره ... نیازی به تاختن نداره

چیزای دیگه ای به ذهنم میرسه الان حوصله نوشتن شون رو ندارم .. بعدا می نویسم





نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1392ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط ج.ع|

زن...

صدای آب

نماینده معشوقیت خدا...  

پروانه های  گلزار

بغضهای شکوفته

صدای شیحه ی مادیان 

روح مردانه خفته در کالبد ماده گی

از سوسک نمی ترسد ...

 عادت .

میگوید من هستم

کریستال

حرف فففففففففففف

زن است

دلواپس لحظه ها

چشمان مادر

تا اینجاش اینا به ذهنم رسید...

بقیه اش رو شما بنویسید

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1392ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط ج.ع|

مادر یعنی همیشه...

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1392ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط ج.ع|

خیلی وقتا

خوب فکر کردن ، خوب گوش دادن و خوب دیدن

از خوب حرف زدن بهتره ...

همیشه لازمه خوب حرف زدن..

نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1392ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط ج.ع|

کاملا سکوت  سکوت ..


من از تنهایی و تنها بودن نمی ترسم 

بعضی وقتا تنها بودن خودش منبع الهامه

سفر به درون خود و کشف ناشناخته های خویش...

زیاد کاری به کار عقاید، کارها و زندگی دیگران نخواهم داشت

با تهایی حال کن ...


نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1392ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط ج.ع|

نرم نرمک میرسد اینک بهار ....

سلام بر بهار 

سلام بر پامچالها

سلام بر شکوفه های نو رسته

سلام ...

نوشته شده در شنبه 26 اسفند1391ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط ج.ع|


هاردی: فردا دم آفتاب اعدام مون می کنن

لورل: کاش فردا ابری باشه..

سمت راستی هاردی ----- سمت چپیه لورل

نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1391ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط ج.ع|


آری … دلم ! ، گلم ! حرمت نگه دار
کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه میکرد
بی مجال اندیشه به بغضهایش
تا کی مرا گریه کند
تا کی
و به کدام مرام بمیرد
آری … دلم ! ، گلم
ورق بزن مرا
و به افتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام و عطر آویشن


و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم

نوشته شده در جمعه 13 بهمن1391ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط ج.ع|


سلام می کنم به باد،
به بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال
و به گلدانی،

که خواب ِ گل ِ همیشه بهار می بیند!

سلام می کنم به چراغ،
به «چرا» های کودکی،
به چالهای مهربان ِ گونه ی تو!
سلام می کنم به پائیز ِ پسین ِ پروانه،
به مسیر ِ مدرسه،
به بالش ِ نمناک،
به نامه های نرسیده!
سلام می کنم به تصویر ِ زنی نِی زن،
به نِی زنی تنها،
به آفتاب و آرزوی آمدنت!
سلام می کنم به کوچه، به کلمه،
به چلچله های بی چهچه،
به همین سر به هوایی ِ ساده!
سلام می کنم به بی صبری،
به بغض، به باران،
به بیم ِ باز نیامدن ِ نگاه ِ تو...

باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام ِ سر سری راضیم!

آخر چرا سکوت می کنی؟


یغما گلرویی

 

نوشته شده در یکشنبه 3 دی1391ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط ج.ع|


بر لحاف فلک افتاده شکاف     پنبه میبارد از این کهنه لحاف 

نوشته شده در دوشنبه 27 آذر1391ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط ج.ع|

مادر بزرگ می گوید :

"سرما آمد

            برف حتما خواهد بارید... 

                                          همه جا سفید می شود

                                                                      سفید سفید سفید ..."



نوشته شده در دوشنبه 27 آذر1391ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط ج.ع|

زیر بار سنگ شدن نرویم ... هرگز

نوشته شده در شنبه 18 آذر1391ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط ج.ع|

دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد

خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم! “ 


“صفر را بستند “

تا ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم!



نوشته شده در جمعه 19 آبان1391ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط ج.ع|

"زنده بودن رابه بیداری بگذرانیم که سالها به اجبارخواهیم خفت"

دکتر شریعتی

نوشته شده در جمعه 19 آبان1391ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط ج.ع|


آخرين مطالب
»
» گیسو
» سبکبال
»
»
» یاد مهر
»
»
»
» روز مبادا
Design By : Pars Skin